تبليغاتX
روشنگری
 
روشنگری
 
 
خبری سیاسی
 

 

حج : آهنگ ، قصد ، حرکت وجهت حرکت

 

همه چیز با کندن تو از خودت ، از زندگی ات واز همه علاقه هایت آغاز می شود . مگر نه در شهرت ساکنی ؟ سکونت ، سکون ؟ حج ، نفی سکون ، زندگی چیزی که هدفش خودش است یعنی مرگ که نفس می کشد ،   حج ، بودن تو را که چون کلافی سر در خویش گم کده است ، باز می کند ، این دایره بسته ، با یک " نیت انقلابی " ، باز می شود ، افقی می شود ، راه می افتد ، در یک سیر مستقیم ، هجرت به سوی ابد یت ، به سوی دیگری ، به سوی " او "

هجرت از خانه خویش به " خانه خدا " ، " خانه مردم " !

اکنون ، هنگام در رسیده است ، لحظه دیدار است ، ذی الحجه است ، ماه حج ، ماه حرمت ، شمشیرها آرام گرفته اند .

باید در موسم رفت ، به سراغ خدا نیز باید با خلق رفت . صدای ابراهیم را بر پشت زمین نمیشنوی ؟

وتو ای لجن ،  روح خدا را بجوی ، بازگرد وسراغش را از او بگیر ، از خانه خویش ، آهنگ خانه او کن ، او در خانه اش منتظر تو است ، تو را به فریاد می خواند ، دعوتش را لبیک گوی !

وتو ای که هیچ نیستی ، تنها " به سوی او شدن " وهمین !

موسم است ، از تنگنای زندگی پست وننگین وحقیرت ، دنیا- از حصار خفه وبسته فرد یتت – نفس – خود را نجات ده ، آهنگ او کن ، به نشانه هجرت ابدی آدمی ، شدن لایتناهی انسان به سوی خدا ، حج کن !

پرداختن قرض ها ، شستشوی کدورت ها ، آشتی قهرها ، تسویه حسابها ، حلال طلبی از دیگران ، پاک کردن محیط زندگی ، ثروت ، اندوخته ها ، انگار می روی ، رفتنی بی بازگشت !

پس اکنون که در ددارالعمل هستی ، خود را برای رحلت به " دارالحساب " آماده کن ، مردن را تمرین کن ، " پیش از آنکه بمیری " مرگ را ، اکنون ، به نشانه مرگ ، انتخاب کن ، نیت مرگ کن ، آهنگ  مرگ کن .

حج کن !

وحج ، نشانه ای از این رجعت به سوی او ، او که ابدیت مطلق است او که لایتناهی است ، او که نهایت ندارد ، حد ندارد ، "تا" ندارد .

وبازگشت به سوی او ، یعنی حرکت به سوی کمال مطلق ، یعنی حرکت به سوی مطلق ، حرکت مطلق به سوی کمال مطلق ، یعنی حرکتی ابدی .

صراطی است که نقطه آخرین ندارد ، راهی است که هرگز ختم نمی شود . رفتن مطلق است ، خدا در این حرکت تو در هستی جهان ودر هستی خویش ، هجرت ابئدی ، نشاندهنده جهت است نه منزل .

نه تصوف ! مردن " در خدا " ماندن در " خدا "

که اسلام ! درفتن به " سوی خدا "

نه " فنا " که " حرکت "

نه " فیه " که " الیه"

که خدا از تو دور نیست که به او برسی .

خدا از تو نزدیک تر است ،

به کی ؟ به تو !

ودورتر از آن است که بتوان به او رسید .

کی ؟ هرکه ، هر چه !

"موسم " است ، دیدار نزدیک است ، به میعاد برو ، به میقات ! ای بازخوانده خداوند ، لحظه دیدار است! موسم است ،میقات است.

میقات ، لحظه شروع نمایش ، پیش صحنه نمایش ، واکنون که نبه میقات آمده ای ، باید لباس عوض کنی ، لباس ! آنچه تو را ، توی ِ آدم بودن تو را، در خود پیچیده ، پوشیده ، که لباس ، آدم را می پوشد ، وچه دروغ بزرگی که آدم لباس را می پوشد ! آدم بودن ِ آدم مخفی میشود ، در جامه گرگ ، روباه ، موش یا میش خودنمایی می کند . لباس یک فریب است ، یک " کیفر" است . کفر پوشیدن حقیقت است .

لباس ، نشانه است ، حجاب است ، نمود است ، رمز است ، درجه است ، عنوان است ، امتیاز است ، رنگ وطرح وجنس آن ، همه  یعنی : "من "

 در میقات این من بودن را بریز !

کفن بپوش !

رنگ ها را همه بشوی !

سپید بپوش ! سپید کن ! ، به رنگ همه شو ، همه شو ، همچون ماری که پوست بیندازد ، از " من بودن ِ " خویش بدرای ، مردم شو .

ذره ای شو ، درآمیز با ذره ها ، قطره ای گم در دریا ،

" نه کسی باش که به میعاد آمده ای "

" خسی شو که به میقات آمده ای "

" وجودی شو که عدم خویش را احساس می کند ، ویا عدمی که وجود خویش را "

" بمیر پیش از آنکه بمیری "

" جامه زندگیت را بدرآر "

" جامه مرگ بر تن کن "

اینجا میقات است !

هر که هستی ، آرایه ها ونشانه ها ورنگ ها ، وطرح هایی را که دست زندگی بر اندام تو بسته است ، همه را در " میقات " بریز .

آنچنان که در آغاز بودی ، یک تن :

آدم !

وآنچنان که در پایان خواهی شد ، یک تن :

مرگ !

یک جامه بپوش ، دو تکه : تکه ای بر دوش وتکه ای بر کمر ، یک رنگ !

سپید ، بی دوخت ، بی طرح ، بی رنگ ، بی هیچ نشانی ، بی هیچ اشاره ای به اینکه " تو ئی " ، به اینکه " دیگری " نیستی .

جامه ای را که همه می پوشند ، جامه ای را که با جامه همه هماهنگ است در میقات ، بسادگی اشتباه می کنی !

جامه ات را بکن ! همه نشانه هایی را که تو را نشان می دهند بریز ، ودر حشر خلق گم شو ، هر چه را که زندگی بر تو بسته است ویاد آور تو است ، حکایتگر نظام تو است ، در غوغای قیامت خلق فراموش کن ! همه را بر خود حرام کن ،

 احرام بپوش !

احرام ؟

" حرام کردن "

من ها در میقات می میرند وهمه ما می شوند .

هر کسی از خود پوست می اندازد وبدل به انسان می شود .

وتو نیز فردیت وشخصیت خود را دفن می کنی و" مردم " میشوی ، " امت " می شوی ، که وقتی از " منی " بدرآیی خو را نفی  کنی ، در " ما " حلول کنی ، هر کس یک جامعه می شود ، فرد ، خود یک " امت " می شود ، چنانکه ابراهیم یک " امت " شده بود . وتو اکنون می روی تا " ابراهیم " شوی !

حاجی !

قصد کننده – وهمین !

در آستانه ورودی ، می خواهی اغاز کنی ، پیش از هر چیز ، باید نیت کنی .

قصد چیزی کردن ، عزم جائی کردن ، جا به جا شدن ، از رحالتی به حالتی دیگر آمدن و...

نیت کن ! همچون خرمایی کهکه دانه می بندد. ای پوسته ، ای پوک بذر آن " خود آگاهی " را در ضمیرت بکار ، درون خالی ات را از آن پر کن ، همه تن مباش ، دانه بند ! بودنت را پوستی کن بر گرد هسته ایمانت ، هستی شو ، هست شو ، همه حباب مباش ، در دل تاریکت ، شعله را بر افروز ، بتاب ، بگذار پر شوی ، لبریز شوی ،.

ای همه جهل ، همیشه غفلت ! خدا آگاه شو ، خلق آگاه شو ، خود آگاه شو .

نماز ، نماز در میقات !

وشگفتا که در میقات ، در کفن سپید احرام ، در آستانه میعاد ، معنی دیگری دارد ! گویی کلمات تازه ای می شنویم ! تکرار یک فریضه نیست .

داریم با " او " حرف می زنیم ، وزن حضور او را بر خویش لمس می کنیم :

ای رحمن ! که دوست نوازی ! ای رحیم که آفتاب رحمتت ، از مرز کفر وایمان ، شایستگی وناشایستگی ، پاکی وناپاکی ، وحتی دوستی ودشمنی ما می گذرد ، آری ، جز تو ، دیگر کسی را نخواهم ستود که حمد ویزه توست ، جز تو دیگر کسی را ارباب نخواهم گرفت که " رب " همه توئی که ملک ومالک روز دین توئی ،  همه بت هایم را می شکنم ، هیچ کس را جز تو دیگر نمی پرستم ، از هیچ قدرتی جز تو دیگر یاری نمی گیرم ، ای تنها وتنها معبود من ، ای تنها وتنها مستعان من ! ما همه را که اینچنین بر بیراهه های جهل افتاده ایم ، بر گمراهیهای جورمان افکنده اند ، بازیچه ضعف های خویشیم وبازیچه قدرتهای غیر تو وغیر خویش ، به راه آر ، بر راه پاک راستی وآگاهی وحقیقت وکمال وعشق وزیبائی وخیر بران ، ما را همره آنها کن که دوستشان داشته ای ، نه آنها که بر آنان خشمگین ونه آنها که گمراهانند .

هیچکس در میقات  غایب نیست ، خدا ، ابراهیم ، محمد ، مردم ، روح ، قیامت ، بهشت ، رستگاری ، آزادی ، عشق و...

در صحرا عشق باریده است وزمین تر شده ،

وچنانکه پای مرد ، به گلزار فرو شود ،

پای تو به عشق فرو می رود

می روی واحساس می کنی که نیست می شوی ، از خود ، دور می شوی وبه او نزدیک ، همه او می شود وهمه او میشوی ، تو دیگر هیچ ، یک یاد فراموش ، که در میقات از دوش افکنده ای وسبکبار از خویش ، به میعاد میروی ، احساس می کنی که تو دیگر نیستی ، پاره شوقی ودیگر هیچ ، تها یک حرکتی ، تنها یک جهتی ، پیش می روی وحق نداری گامی پس روی ، رو به او داری ، در او محو می شوی ، همچون پاره ابری در صحرا که آفتاب می مکدت

 قلب هستی می تپد وفضا از خدا لبریز شده است ، از خدا لبریز شده ای ،

" در صحرا عشق باریده است وزمین تر شده ،

به حومه مکه میرسی ، شهر نزدیک است ، اینجا به علامتی می رسی ، نشانه آنکه اینجا حد " منطقه حرم " است . مکه منطقه حرم است 

سکوت !

یعنی که : رسیدی !

آنکه تو را می خواند اینجاست ! به خانه او رسیده ای ، ساکت !

سکوتی در حضور ، در حرم ، حرم خدا !

میروی وشوق کعبه بیداد می کند ،

قدم به قدم فرود می آیی وعظمت ، قدم به قدم نزدیک تر میشود ، سکوت ، اندیشه ، عشق ،

هر قدم شیفته تر ، هر نفس هراسان تر ، وزن حضور او لحظه به لحظه سنگین تر ، جرات نمی کنی که پلک بزنی ، نفس در سینه ات بالا نمی آید ،

اینجا هیچ چیز نیست ، هیچ کس نیست ، ناگهان می فهمی که چه خوب ! چه خوب که هیچکس نیست ، هیچ چیز نیست ، هیچ پدیده ای احساست را به خود نمی گیرد ، ناگهان احساس می کنی که کعبه یک بام است ، بام پرواز احساسات ، ناگهان کعبه را رها می کند ودر فضا پر می گشاید وانگاه ، " مطلق " را حس می کند !

" ابدیت " را حس می کند ،

آنچه را که هرگز در زندگی تکه تکه ات ، درجهان نسبی ات می توانی پیدا کنی ، نمی توانی احساس کنی ، فقط می توانی فلسفه ببافی ، اینجا است که می توانی ببینی ، مطلق را ، ابدیت را ، بی سویی را ، " او " را !

و چه خوب که در اینجا هیچ کس نیست ، وچه خوب که کعبه خالی است !

وکم کم می فهمی که تو به " زیارت " نیامده ای ، تو حج کرده ای ، اینجا سرمنزل تو نیست ، کعبه آن " سنگ نشانی است که ره گم نشود " ، این تنها یک علامت بود ، یک " فلش " ، فقط به تو جهت را می نمود ، تو حج کرده ای ، آهنگ کرده ای ، آهنگ مطلق ، حرکت بسوی ابدیت ، حرکت ابدی ، رو به او ، نه تا کعبه ! کعبه آخر راه نیست ، آغاز است !

در اینجا " نهایت " تنها نتوانستن تواست ، مرگ وتوقف تو است ، اینجا انچه هست حرکت است وجهت ودیگر هیچ !

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 23:35  توسط محسن  | 
خدا تو را دعوت کرده است ، ندا داده است که بیا ....

صدای خدا در صحرا به گوش میرسد ، از هر ذره ای این ندا برمی آید ، تمام فضای میان زمین و آسمان را پر کرده است و هر کسی آن را می شنود ، می شنود که خدا دارد او را می خواند و او از جگر فریاد می زند:

"لبیک الهم لبیک !"

.

می روی و احساس می کنی که نیست می شوی ، از خود دور می شوی و به او نزدیک ، و تو دیگر هیچ ، یک یاد فراموش ، که در میقات از دوش افکنده ای و سبکبار از خویش به میعاد می روی.

احساس می کنی که تو دیگر نیستی ، پاره شوقی و دیگر هیچ...

در او محو می شوی ، همچون پاره ابری در صحرا که آفتاب می مکدت.

.

قلب هستی می تپد و فضا از خدا لبریز شده است، از خدا لبریز شده ای.

.

"در صحرا عشق باریده است و زمین تر شده ،

و چنانکه پای مرد به گلزار فرو شود ،

پای تو به عشق فرو می رود."

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 23:34  توسط محسن  | 
 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 13:53  توسط محسن  | 
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 19:51  توسط محسن  | 
 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 14:56  توسط محسن  | 
 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 14:56  توسط محسن  | 
 |+| نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 16:48  توسط محسن  | 
 |+| نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 14:27  توسط محسن  | 
 |+| نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 14:42  توسط محسن  | 
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 14:59  توسط محسن  | 
 
  بالا